گلبرگ مغرور

 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
 

بدون هیچ حرف پیشی دارم سعی میکنم همینجوری بگذرونم
خسته هستم ، اما خودمو با کار سرگرم کردم، رییسم که همیشه بیشتر از کوپنم ازم کار میخواد دیگه صداش در اومده که کار ها رو به همکارات هم بده ، همه کارا رو خودت نکن ، اما واقعاً همینه که آرومم میکنه. همه چیز و همه کس برام تکراری شدن
توی سرم داره میگذره که بکنم و از اینجا برم ، اما دلم نمیزاره این همه خاطرات رو رها کنم. از طرفی میگم مگه اینجا جز ناراحتی چی برای من داره ، از طرفی هم میگم مگه آسمون اونجا چه رنگیه...
خودم با خودم بدجوری درگیرم ( یکی بیام منو از خودم جدا کنه )
یثمشئ ذشقشسا فشدل ساخیثا


 
 
تکرار
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٩
 

امروز داشتم فکر میکردم که چقدر مسخره دارم زندگی میکنم ( شاید هم میکنیم )

صبح از خواب بیدار میشم ( به زور بیدارم میکنن ) میرم سر کار ، تا میرسم یک چاق سلامتی و صبحانه ( که به لطف همکاران با وجود مخالفت واحد اداری و حراست همیشه بزم مفصلی برپاست ) میشه ساعت ٩ ، از ٩ تا ١:٣٠ کارام رو انجام میدم و ١:٣٠ گشنم میشه ، میرم ناهار و تا ٢ طولش میدم ، ٢ مجدداً کار میکنم تا ۵-۶ ، از اینجا به بعد هم چون حقوقم از حلالی بیش از حد به حرومی نزنه ، به عشق و حال و وبگردی و تراوین بازی سپری میشه تا ساعت ٨-٩ ، بعدش هم جمع میکنم میرم خونه ، کمی با خانواده سرو کله میزنم که مطابف روال همیشه بحث سر زن گرفتن من هستش (که اونم داستان مفصل داره که حتماً تعریف میکنم ) تا ساعت ١١ که همه توی پادشاه دوم هستن . ساعت ١١ باز هم میشینم پای بازی تراوین تا ساعت ١٢ الی ١ که پای کامپیوتر خوابم ببره ( اینم بستگی به هیجان اون زمان بازی داره ) که بعدش میرم سر توی تخت عزیزم و مثل جناره میافتم تا ٧ صبح که بیدار بشم و دوش بگیرم و مجدداً همین روال بالا رو تکرار کنم
میمونه جمعه ها که ساعت ۶ بیدار میشم و میرم فوتبال تا ساعت ٩-١٠ ، بعدش میام خونه و صبحانه رو بر بدن حلال میکنم و دوشی میگیرم که میشه ساعت ١١ ، مجدداً پای تراوین تا ٢-٣ ، بعدش یاور یک فیلم را استاد میکنم و میخوابم تا ٧ ، ٧ هم میرم پیاده روی با خواهر گرامی ( که میشه گفت فوتبال و تراوین و پیاده روی تنها تفریحاتم هستن )
تنها دوستانتم هم
آرش یا همون آقا تپلی متعهل شده و درگیر کار و زندگی
هادی یا همون ترانه های کامیابی هم چند وقتیه بابا شده (تنها کسی که تو زندگیم حسرت آرامش زندگیش رو دارم )
مهدی یا همون بچه مثبت هم که با خانمش تا دیر وقت سر کار هستن
( پس با اینا هم نمیشه خیلی تفریح کرد )

نه خداییش اینم شد زندگی ، الان مدت زیادی هستش که رویه زندگی من به همین شرح ادامه داره و هیچ تغییری هم نمیکنه ، خیلی دوست دارم یک تنوع توی زندگیم بوجود بیارم ، اما هر کاری که میکنم نمیشه.از تنهایی و تکرار خسته شدم

دلم برای اون زمانی که با دوستام همیشه در حال سفر و گردش بودیم تنگ شده ، برای قرار هایی که به عشق دیدن سعید زوربا و پدرام دیوونه و آرزو خاله ریزه... با تمام بی حوصلگیم میرفتم تنگ شده ، برای شیطنت های بچه گانه هم دلتنگم ( با وجود اینکه من هیچ وقت بزرگ نمیشم ، اما الان مثل آدم بزرگ ها شدم )

خیلی داغونم ، خیلی

بازم یک کم زیادی حرف زدم اما احساس میکنم باید بگم تا روزی که میخوام به خوشی میرسم بیام اینا رو بخونم و قدر اون زمان رو بدونم


 
 
حسرت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩
 

شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است " 

آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"

 بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "

 نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "

 نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "...

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد  با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را
وچه ناسزاوارعکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد ....

تمام تمنای من اما سر برآوردن از این گور است تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم


 
 
دلتنگی
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩
 

دوباره میخوام شروع کنم به نوشتن
دوستام کی لینکاون رو گذاشتم تقریباً همشون نوشتن رو ترک کردن

دل تنگی خیلی بده ، بی برنامگی هم بده ، شکست خردن از همه چیز بدتره ، اما امید هستش که آدما رو نگه میداره دیگه ! مگه نه ؟
امسال خیلی سال بدی بهم گذشت ( به قول یکی از دوستام مگه سال قبل ترش خوب بود ! ) اما امسال از سال قبل تر هم بدتر بود خیلی سخته آدم رویا هایی رو که برای نزدیکترین زمان ممکن ( که همین عیدی که گذشت باشه ) برای خودش تصور مبکنه و براش برنامه ریزی میکنه رو بهش نرسه ، اونم چه رویایی...!
دلم برای خیلی ها تنگ شده ، مخصوصاً برای یکی ، میدونم که اینجا رو میخونی ، پس امیدوارم که اینو باور کنی. سعی میکنم بهترین تعطیلات زندگیم رو فراموش کنم ، سعی میکنم خاطرات رانندگیمو فراموش کنم ، سولقان رفتنامون رو فراموش کنم ، آرزوهامو هم فراموش میکنم ، خودمو میسپرم به دست باد ، زمونه برام هر چی رقم بزنه برای همون شکرگذاری میکنم ، سعی میکنم تو رو هم فراموش کنم که تو هم منو فراموش کنی
 ... لغه هر کسی که میخواد در موردم هر چی فکر کنه
دلم گرفته و هیچ گوشی برای شنیدن نیستش ، بازم تنهایی

 


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧
 
یه داستان که ارزش خوندن داره البته به برکت وجود وجود بولوتوس شاید خیلی ها با کمی تغییر شنیده باشند اما تکرار دوباره اش خالی از لطف نیست یه روز2 تا دوست که تو دوران سربازی خیلی با هم صمیمی شده بودند وقتی دوران سربازیشون تمام میشه این مکالمه بینشون رد و بدل میشه:سهراب: اگه تو شهر خودتون کار مناسبی گیرت نیومد، نیاز به پول داشتی یا هر کمک دیگه ای که نیاز داشتی حتما به شهر ما بیا هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام می دم امین: می دونی که وضعیت مالی من خوب نیست اما اگه خواستی ازدواج کنی  به شهر ما بیا، حتما همسر مناسبی برات پیدا می کنم. هر کدوم از آنها به شهر خودشون میره تا اینکه یه روز سهراب میره پیش امین و میگه من اومدم تا  به قولی که دادی عمل کنی. امین دخترهای زیادی از دوست، فامیل و آشنا معرفی میکنه اما سهراب  هیچ کدوم را نمی پسنده قصد برگشت به شهر خودش رو می کنه وموقع خداحافظی به امین میگه: تو رفاقت را در حق من تموم کردی این اشکال از من بوده که کسی را نپسندیدم. همین موقع دختری وارد خونه امین اینا میشه و سهراب تو یه نگاه عاشقش میشه و میگه من این دختر را می خوام. دختره نامزد امین بوده اما امین چیزی نمیگه و با وجود مخالفت خوانواده اش ترتیب ازدواج سهراب را میده   چند سال بعد...امین هنوز نتونسته شغل مناسبی پیدا کنه و هنوز از اینکه نامزدش رو از دست داده بوده نارحته.یه روز مادرش میگه: تو که به خاطر دوستت این همه از خود گذشتگی کردی برو سراغش ببین اون واسه تو چی کار میکنهامین میره سراغ سهراب اما سهراب در را بروی او باز نمی کنه و از پشت در میگه من تورا نمیشناسم. هر چی امین از خودش و دوستی سابقشون میگه، سهراب انکار میکنه و میگه نمیشناسمت.امین خیلی ناراحت میشه. همینطوری داشته به راهش ادامه می داده و به نامردی روزگار لعنت میفرستاده که 3 تا دزد بهش حمله میکنند اما وقتی میبینند وضعیت مالی خوبی نداره بهش کمک میکنند، به حمام میبرندش تا غبار سفر ازش دور بشه و رخت و لباس نو تنش میکنند. امین ار اونها جدا میشه و قصد برگشت به شهرش رو میکنه که یه خانم مسن میاد سراغش و میگه: من از شما خوشم اومده و دوست دارم شما واسه من کار کنی. امین خیلی تعجب میکنه اما دونبال زن میره و از اون روز به بعد تو یه شرکت خیلی بزرگ و معتبر مشغول به کار میشه و بعد از یه مدت هم با دختر همون خانم مسن ازدواج میکنه.یه روز همسر امین از او می خوات که به یه مهمونی برند. سهراب هم تو این مهمونی بوده . هیچ کدوم از اونها آشنایی نمیدند. امین جامش رو بر میداره و میگه : پیک اول را می زنم به سلامتی 3 تا دزدی که به سراغم اومدند و خیلی به من کمک کردند، پیک دوم به سلامتی خانم مسنی که به من شغل خوب داد و دخترش رو به ازدواج من دراورد و پیک سوم را به سلامتی رفیق نارفیقی که به سراغش رفتم اما گفت منو نمیشناسههمین موقع سهراب میگه: پیک اول را میزنم به سلامتی اون 3 دزدی که دزد نبودند و من فرستادم تا به تو کمک کنند، پیک دوم به سلامتی خانم مسنی که مادرم بود و از اون خاستم به سراغت بیاد و کار بهت بده وبعد هم  دخترش که خواهر خودم بود . پیک سوم به سلامتی رفیقی که فکر میکنه من نارفیقم. پایان من که خوشم اومد شما رو نمیدونم.
 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٦
 

نمیدونم چرا اینجوری شده ، اما اینقدر کامنت پاک میکنم که دفعه بعد که میخوام بنویسم همه افکارم پاک میشه.
رفته بودم مشهد ، زیارت خوب بود ، جالب دوستان وبلاگی که خیلی دوست داشتنی برام لاو ترکوندن و باعث زیادی خوش گذشتن سفر بهم شدن . صادق و علی و مریم و ... دستتون مرسی
شب عید شده و ترافیک بدجوری اذیت میکنه ، من نمیدونم این مردم ما مجبورن همه خرید هاشون رو برای اسفند انجام بدن !!! حالا یک ماه زودتر یا دیرتر که خیلی فرقی نمیکنه

 


 
 
مقايسه ۲ رويداد
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦
 

رويداد اول: چهارم ديماه 1331

يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن( حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني ) كشته شدند. نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيانان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.

رويداد دوم : 22 ديماه 1386 (30 سال پس از انقلاب)

 سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.

 سرقت پول هاي بانک

 بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.

 شکايت و پيگيري

 بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.
توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.

 دستگيري يک متهم

 بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم.

: و واقعاْ مردم چرا اینجوری شدن ؟
: هنوز هستم و سالمم .
: دلم برای همه تنگ شده


 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦
 
khodanegahdar azizam amma nemishe bavaram
tooye chesham negah nakon,in lahzehaye akharam
akhe chetor delam miad,cheshmato geryoon bebinam
miram vali ino bedoon,cheshm entezaret mishinam
miram vali gerye nakon,nazar az eshghet bemiram,
shayad too oje bikasi,ba axat aroom begiram
miram vali bedoon yeki kheili toro dooset dare
yeki ke az doorie to sar be biaboon mizare
khodanegahdar azizam...
khodanegahdar azizam...
khodanegahdar....
khodanegahdar....
khodanegahdar azizam....daram miram az in diar...
inja kasi man0 nakhast....toham mano tanha bezar...
inja gharib boodam vali...hishki naporsid az kojam...
mosaferam bayad beram...GERYE NAKON KHODA NAKHAST
DOOSAM NADASHTI AMMA MAN,ADAT KARDAM BE BOODANET
vali boodan namardoma...toro az man roboodanet...
miram vali bedoon faghat...toee dalile boodanam...
mehmoon navazi kardana...mano az inja roondana...
miram vali gerye nakon nazar az eshghet bemiram...
shayad too oje bi kasi ba axat aroom begiram
miram vali bedoon yeki to ro dooset dare
yeki ke az doorie to sar bebiaboon mizare
KHODANEGAHDAR AZIZAM

 
 
 
نویسنده : محمد - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦
 

این یادگاریه یکی از دوستام بود که سر کلاس ادبیات نمیدونم چیچی زیان انگلیسی به جای درس خوندن این شعر رو برای من نوشته :

خاک بر سرت خیلی انی

همیشه در قلب منی

ریدم به اون قیافت

دوستت دارم کثافت


 
 
← صفحه بعد